رسانه خانۀ زیست شناسی
آیین نکوداشت مقام علمی و فرهنگی پروفسور الهه الهی
ردپاها گر نمیافتاد روی جادهها لغزان….
✍️ مصطفی پویان
مدیر خانه زیستشناسی
«الهه الهی» فقط یک نام نیست، یک فرهنگ است؛ فرهنگی ناب که سرشار از حسِ قشنگِ «خواستن» و فعلِ زیبای «توانستن» است. او شبیه هیچ کس نیست؛خودِ خودِ خودش است.
«الهه الهی» را باید دریایی از «جسارت» و دنیایی از «شجاعت» دانست ؛ دو آموزهٔ مهمِ او به همهٔ همقطارانش!
در این مقالهٔ کوتاه، تلاش خواهم کرد تا از منظر یکی از دانشجویانی که ۳۰ سال پیش و در یک مقطع کوتاه ۳-۴ ساله، افتخار شاگردی ایشان را داشتم، به بررسی نقش پررنگ این استاد برجسته در آیندهٔ دانشجویان بپردازم.

… شاید اولین جملهای از ایشان که به خاطر دارم این جملهٔ «بلند پروازانه» باشد که:
«ما به کمک نسل شماها نوبل میگیریم…!». در نگاه اول شاید فقط در حد یک جملهٔ ساده و معمول در کلاس باشد، مثل هزاران جملهای که معمولا اساتید برای ایجاد شور و انگیزه مضاعف در دانشجویان بیان میکنند. اما اینگونه نبود و عمق ماجرا چیز دیگریست! «باور یک رویای شیرین» با تمام وجود، که مخاطب را مجذوب خودش میکند! شما سقف آرزوها و هدفگذاری استاد را ببینید! واقعاً حیرتانگیز است! در کمال خونسردی و با نهایت اعتماد به نفس، خواسته و هدفش[ هدف مشترک با دانشجویان] را در آزمایشگاه و کلاس مطرح میکند. دانشجو از همان ابتدا حساب کار دستش میآید و از «سختگیریهای بیحساب» و «پرکاریهای ناگزیز» خسته نمیشود. اینجاست که دانشجو در مسیر هدفگذاریهای آینده، نمیتواند کوچک فکر کند و موجب میشود تا در جستجوی «کنامهایی رشک برانگیز» باشد.
کافیست جغرافیایی از کنامهای امروزِ دانشجویان استاد را ترسیم کنیم تا عمق این تاثیرگذاری بیبدیل مشخص شود.
به خاطر دارم در یکیاز کلاسها، دانشجویی سوالی پرسید. سوالی که زاویهٔ دیدی متفاوت و نگاهی عمیقتر به موضوع داشت. استاد چنان به وجد آمد و خوشحال شد که شروع کرد به صحبت کردن از این نکته که:
«خوب پاسخ دادن» به پرسشها، حتماً خوب و با ارزش است، اما «سؤالِ خوب» مطرح کردن و «چالش هوشمندانه» ایجاد کردن بسیار با ارزشتر است. همواره تاکیدشان بر این بود که تلاش کنید تا «انشاء نویس خوبی باشید» و قادر باشید یک پدیدهٔ علمی را به درستی و دقیق توصیف کنید.
با وجودی که خودش، تقریبا تمام مقاطع تحصیلی دانشگاهیاش را در امریکا گذرانده بود ولی «بشدت نگران خالی شدن خزانه ژنتیکی کشور بود…!». مانع مهاجرت نمیشد و «مادرانه»، تمام همراهیهای لازم برای جاگیر شدن دانشجویان در کشورهای مختلف را انجام میداد. نگاه او برای حل این معضل، ایجاد امکانات وسیع تحقیقاتی در کشور بود تا دانشجویان انگیزهٔ ماندن داشته باشند. بسیار تلاش کرد تا باعث و بانی ساخت دانشکدهٔ جدید زیستشناسی شود! عمیقاً باور داشت که این ساختمان فعلی، باید تبدیل به موزه شود؛ باید دانشجویان نسل جدید، وقتی پایشان به دانشکده میرسد، در کنار شکوه و عظمت دانشگاه تهران، امکانات فراوان و آزمایشگاههای مدرن را در مقابل چشمانشان ببینند!
به طرز عجیب و غیرقابل تصوری «عاشق ایران» است. در بسیاری از اوقات، این حجم از وفاداریاش به کشور را نتوانستم درک کنم. به جرأت میشود گفت که سربلندی و سرافرازی ایران را با جان و دل دوست دارد و برایش وقت میگذارد و عمرش را هزینه میکند. شاید به همین دلیل است که
با «الههٔ الهی» به راحتی میشود همه چیز را «ازنو ساخت»! تمام جسارتهای لازم برای کوبیدن و ساختن را به طرز شگفتآوری در ژنهایش نهفته دارد! انگار، پیوسته و همه حال منتظر فرصت برای تجلٌی این ژنهاست!
اگر احساس میکرد کاری درست است و باید انجام دهد، حتما آستینهایش را بالا میزد و چکمههایش را میپوشید؛ جلودار میشد و از تنها چیزی که نمیترسید سختیهای کار بود! اصلا، انگار هرچه کار سختتر باشد با لذتتر و پرانگیزهتر کار میکند!
سال ۷۴ بود و قرار بود آموزش زیستشناسی در حوزه پیشدانشگاهی تدوین شود. مسئولیت کار به ایشان واگذار شد. چنان شخمی به مطالب کتابهای درسی زد که نه یادتان بخیر و نه جایتان خالی! کتابی را پیش روی دبیران گذاشت که هنوز که هنوز است اگر بذری در آن زمین کاشته شود بهتر از هر زمین دیگری سبز میشود!
دبیران کشور برای تدریس آن کتاب نیاز به آموزشهای جدید داشتند. دکتر الهی سختی همهٔ این کارها را پذیرفت ولی حاضر نشد از کاری که یقین داشت درست است عقبنشینی کند! او انگار افقی را در دور دستها میدید که دیگران قادر به دیدنش نبودند. عمیقاً باور داشت که دانشآموزی که از دبیرستان به دانشگاه پا میگذارد، فارغ از اینکه در چه رشتهای ادامهٔ تحصیل میهد، باید با اصول و مبانی «دستورزی سلول» آشنا باشد.
یادم میآید برای به سرانجام رسیدن این پروژه، تمام دانشجویان را برای آموزش معلمان بسیج کرده بود و همهٔ ماها به سفرهای دور و نزدیک استانها میرفتیم تا معلمین کشور با کمترین زحمتی آموزش ببینند.
اصلا ماجرای تأسیس خانهٔ زیستشناسی از دل همین پروژه و کار کردن در همین اتمسفر در ذهنم شکل گرفت.
قضیه به یکسال بعداز چاپ کتاب زیستشناسی پیشدانشگاهی برمیگردد.
یک روز در آزمایشگاه طبقه دوم مشغول کار بودم که دکتر الهی پیغام فرستادند که به اتاقشان بروم. جلسه با یکی از ناشران معروف آن سالها بود که اصرار داشت دکتر الهی کتابی کمک آموزشی برای کتابهای پیشدانشگاهی تازه تالیف شدهٔ آموزش و پرورش بنویسد.زیر بار نمیرفت و اصرار میکرد که:
« این بچهها بهتر از من مینویسند…! باور کنید که این کتاب را این بچهها به معلمها آموزش دادند و خیلی بیشتر و بهتر از من درگیر این ماجرا هستند».
و بالاخره با اصرارها و استدلالهای دکتر الهی، مسئولیت نوشتن آن کتاب به من و دوست عزیزم، شهریار کیایی واگذار شد.
نوشتن آن کتاب در حدود ۱۰ ماه طول کشید و پس از انتشار، تا ۶ بار هم تجدید چاپ شد. موفقیتهای این کتاب باعث شد تا بعدها کتابهای دیگر برای ناشران دیگر بنویسم و سه سال بعد از آن هم تصمیم گرفتم تنها «ناشر تخصصی زیستشناسی» در کشور باشم. ادعایی بزرگ و کاری بشدت سخت بود. روی کاغذ نمیشد؛ امکانپذیر نبود. اما من به درستی کار باور داشتم. نیازش را کاملا احساس میکردم. «میدانستم میشود»؛ یعنی «باید» میشد! چرا که در کنار کسی رشد کرده بودم که سختی کار برایش مفهومی نداشت؛ اصلا کار هرچه سختتر لذتبخشتر!
«خانه زیستشناسی» آرام آرام رشد کرد و قد کشید و شد یک «ردپای ماندگار»!
اگر رد قدمها را بگیریم میرسد به دانشگاه تهران، دانشکدهٔ زیستشناسی، اتاق ۲۰۲، «دکتر الهه الهی».
ردپاها گر نمیافتاد روی
جادهها لغزان،
ما چه میکردیم
در این کولاک دل آشفتهٔ دمسرد!